بهترین وب سایت دخترانه
وبلاگی متفاوت از همه ی چیزای خوب

http://s1.picofile.com/file/7695653117/254.jpg




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip

شک نکن.............

ّْْآینده ای خواهم ساخت که،

گذشته ام جلویش زانو بزند....!

قرار نیست من هم دل کسی دیگر را بسوزانم...!

برعکس کسی را که وارد زندگیم می شود،

آنقدر خوشبخت می کنم که،

به هر روزی که جای او نیستی به خودت لعنت بفرستی...




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip

خداحافظی شیرین ! (+عکس) 

                                                                     خداحافظی دختری که مبتلا به سرطان بوده والان خوب شده انشاالله خداهمشونو شفا بده دعاکنین براشون      




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip

 

سه زن در دنیا خیلی زیبا هستن

             خودم

     انعکاس تصویرم در آیینه

             سایه ام

-----------------------

سربازی راهیست برای آدم شدن پسرها..

   ولی هیچ راهی برای آدم شدن

        دخترها وجود نداره!

  مجبورن همینجوری فرشته بمونن!

 

 




نوشته شدهسه‌شنبه 10 دی 1392 توسط gip

 

یک روز کوهنوردی تصمیم به فتح یه قله میگیره

برای این که افتخار تنها نصیب خودش بشه تنها

راه می افته وچون می خواسته بین مردم محبوب

بشه که یک شبه قله رو فتح کرده شب روهم به

راهش ادامه میده... شب بود فقط سفیدی کم رنگ

برف رو می شد دیدمرد به خودش دلداری میداد که

دیگه چیزی نمانده که یکدفعه سر خورد وافتاد بایین

وسط زمین واسمان بود که یکی یکی خاطراتش اومد

جلو چشمش وبی اختیار فریاد زدخدایا کمکم کن یکدفعه

احساس کرد که کسی دستاشو دور کمرش حلقه کرده

و اون رو بین زمین و اسمون نگه داشته دوباره فریاد زد

خدایا کمکم کن تو همین لحظه از اسمون صدایی امد

که اگر ایمان داری من کمکت خواهم کرد...مرد گفت اری

ایمان دارم که دوباره ان  صدا گفت بس ان طنابی را که به

ان اویزانی را ببر...ولی مرد خیال کرد که خیالاتی شده و ان

طناب را نبرید...فردای ان روز در همه ی روزنامه ها نوشته شد

که جسد یخ زده ی مردی که به یک طناب اویزان بوددر حالی

که فقط یک متر از زمین فاصله داشت در انتهای کوه بیدا شد...






نوشته شدهشنبه 07 دی 1392 توسط gip

کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن....

 و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند.....

 ولی کودک نشنید.......

 پس کودک فریاد زد: خدایا با من صحبت کن ....

 و آذرخش در آسمان غرید.....

 ولی کودک باز متوجه چیزی نشد.......

  سپس کودک فریاد زد:خدایا به من یک معجزه نشان بده ....

 و یک زندگی متولد شد.....

 کودک نفهمید.......

 کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت:

 خدایا مرا لمس کن ...و بگذار تو را بشناسم ....

 پس نزد وی آمد و لمسش کرد.....

 ولی کودک بالهای پروانه را شکست!!!.....

 و در حالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....




نوشته شدهجمعه 06 دی 1392 توسط gip

    گاهی اوقات

 مجبوریم بپذیریم که

   برخی از آدم ها

   فقط می توانند

   درقلبمان بمانند

   نه در زندگیمان...




نوشته شدهپنج‌شنبه 05 دی 1392 توسط gip
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران